کار ناتموم که بالاخره تموم شد

بایت در حسرت مگابایت بایت در حسرت مگابایت 31 اردیبهشت · بایت در حسرت مگابایت ·

من یه کار ناتموم داشتم که ماه ها عقبش انداختم تا رسید به وضع وخیم و حاد که باید حتما تمومش میکردم و نهایتا هفته دوم اردیبهشت با بدبختی شروع کردم و قسمت پیاده سازیش به خوبی جلو رفت و واسه داکیومنت کردنش خیلی اذیت شدم و نمیدونم اسمش رو چی بذارم ولی واقعا شانس که تو این دو روز دسترسی پر سرعت داشتم به اینترنت با این متود جدید و خب یه ساعتی میشه که انگار ترکوندنش و الان با هزار و یک روشی که قبلا میتونستم وصل شم نمیتونم وصل شم دیگه =))))) دیگه خیلی احتیاج خیلی واجبی به اینترنت ندارم که خودم رو به در و دیوار بزنم و حرص بخورم بابتش. هنوز عصبیم و میگم که حق منه باید بهم بدین و به ما ناحق این اینترنت از مردم گرفته شده ولی خب لازم نیست بخاطر یه کاری که دارم و دستم به جایی بند نیست حرص بخورم... از فردا درس رو شروع میکنم تا ببینم به کحا میتونم برسونمش ..

 

واقعا الان میگم شانس که این دو روز وصل بودم حتی کل دیزاین ها رو با فیگما خودم زدم =))))) تا سه روز پیش فیگما با گریه باز میشد واسم

دانشگاه

بایت در حسرت مگابایت بایت در حسرت مگابایت 20 اردیبهشت · بایت در حسرت مگابایت ·

امروز رفتم دانشگاه و به اینترنت وصل شدم :))) نمیدونم گریه کنم یا خوشحال باشم! همه چی بدون فیلتر و با سرعت بالا و بدون نگرانی از اینکه چند مگ اضافه داری دانلود میکنی :))))) گوشی و اپ ها رو اپدیت کردم و دانشجوهای دانشگاه های دیگه هم میان انگار! دلم میخواد بازم برم اما نمیدونم.. باید برنامه بریزم ببینم میخوام چیکار کنم. نزدیک دو هفته اس درس نخوندم و درگیر کار دیگه بودم و امروز باید تموم میشد اما بخاطر بدقولی یکی فعلا بسته نشده! 

اینترنت

بایت در حسرت مگابایت بایت در حسرت مگابایت 20 اردیبهشت · بایت در حسرت مگابایت ·

تا اون فیلترشکن رو روشن می‌کنی و می‌ری توییتر انگار همه‌چی عادیه! مردم دارن از روزمرگی‌شون توییت می‌زنن و حرف گل و بلبله و من متنفرم از این حالت! واقعا اگه قطع بودم حالم خیلی بهتر بود تا الان! کاش اینترنت رو وصل کنن، عمده‌ی مردم کارشون با همین اپ‌های داخلی راه میوفته ولی من نه! یکم دیگه بگذره کلا ویندوزم از کار میوفته، برنامه‌هایی که نیاز به آپدیت دارن! خسته شدم از بس از اینترنت گفتم. کسی هم نمیاد بگه آره می‌خوایم وصل کنیم، هر روز دارن آمار ضرر و زیانش رو منتشر می‌کنن. بابا جای آمار وصل کنین.

اینترنت دانشگاه

بایت در حسرت مگابایت بایت در حسرت مگابایت 8 اردیبهشت · بایت در حسرت مگابایت ·

دانشگاه اینترنتش اوکی شده، ولی هیچ‌کس جز عوامل و کارمندا نیستن دانشگاه. زنگ زدم گفتن می‌تونی بیای استفاده کنی ولی تو ذهنم همش اینطوریم که یه وقت زشت نباشه که من پاشم برم =)))))) و خب این منصرفم میکنه. زشت هم منظور یه طوریه دیگه. یکی پاشده اومده اینجا و خب باید هرروز برم.واقعا دوست دارم برم، چون خسته شدم از اینکه دست به هر چی میزنم به فنا میره. از گیگ گیگ اینترنت خریدن حالم بهم میخوره، اینکه زوم میکنم رو مگابایت و بایت. دلم اینترنت آزاد میخواد. نظرشما چیه؟

قرص و مغز

بایت در حسرت مگابایت بایت در حسرت مگابایت 3 اردیبهشت · بایت در حسرت مگابایت ·

مدتها بود که ذهنم درگیر کارایی قرص ها و نحوه ی عمل کردن شون توی بدن انسان بود که امروز سرچ کردم و جالب بود.
مرکز اصلی کنترل اشتها در هیپوتالاموس (Hypothalamus) قرار دارد.

قرص‌های ضد اشتها معمولاً روی مسیرهای شیمیایی این قسمت تأثیر می‌گذارند، مخصوصاً بر روی:

  • نورآدرنالین (Noradrenaline)
  • سروتونین (Serotonin)
  • دوپامین (Dopamine)

با دستکاری سطح این پیک‌های عصبی، مغز طوری “فریب داده می‌شود” که فرد احساس سیری یا کاهش میل به غذا پیدا کند.
و همچنان مغز یک رمز و راز زیبا و جذاب برای من که دوست دارم کشفش کنم...

FRIENDS

بایت در حسرت مگابایت بایت در حسرت مگابایت 1 اردیبهشت · بایت در حسرت مگابایت ·

این روزا شروع کردم به فرندز دیدن و نمی‌دونم از کجا شروع شد ولی یهو به خودم میام و می‌بینم دارم یه اپیزود ازش رو پلی کردم و پرت شدم تو دنیای اون آپارتمان دوست داشتنی!
دیروز روز خوبی نبود اصلا. بعضی روزا از همون لحظه‌ای که چشمات رو باز می‌کنی، بدون دلیل می‌دونی که قرار نیست روز خوبی باشه برات و خب دیروز یکی از اون روزا بود، یکشنبه که تسک آخر رو بستم، خسته بودم و له با مقدار زیادی ولی حالم خوب بود، دیروز حتی نتونستم یه کلمه هم بخونم و ناراحتم بابتش :"
چکی که بابا داشت؛ نقد نشد و دنبال کارای اونه و دیشب عموم که من رو دید گفت دوستم رییس بانکه و گفت تو این ماه این آدم چک برگشتی زیاد داشته و بهم گفت به بابات نگو و من از دیشب دارم غصه می‌خورم! رابطه‌ی من و عموم تو این یک سال اخیر خیلی عجیب و صمیمی شده، برای خودم خیلی عجیبه. اصلا اینطوری نبود، نهایتا در حد سلام و چطوری و خب یه سری مکالمات روزمره که تو مهمونیا می‌دیدیم. من بچگی این عموم رو خیلی دوست داشتم و خب به نوه های دیگه رو بیشتر توجه می‌کرد، یادمه یه بار که از سفر اومده بودن و ما رفته بودیم دنبالشون فرودگاه، همه رو بغل کرد و من رو نه =))) و من در عالم بچگی خیلی دلم شکست :))))))))))))))
ولی الان اون صمیمیت رو حس می‌کنم، اینکه کارش گیر می‌کنه به من زنگ می‌زنه یا یه سری حرفا رو به من میزنه و ...
همه چی عجیب غریبه این روزا! خیلی غریب و من دارم تموم میشم... 
 

پ ن: آهنگایی که این روزا گوش میدم [لینک]