FRIENDS
1 اردیبهشت · · خواندن 1 دقیقه این روزا شروع کردم به فرندز دیدن و نمیدونم از کجا شروع شد ولی یهو به خودم میام و میبینم دارم یه اپیزود ازش رو پلی کردم و پرت شدم تو دنیای اون آپارتمان دوست داشتنی!
دیروز روز خوبی نبود اصلا. بعضی روزا از همون لحظهای که چشمات رو باز میکنی، بدون دلیل میدونی که قرار نیست روز خوبی باشه برات و خب دیروز یکی از اون روزا بود، یکشنبه که تسک آخر رو بستم، خسته بودم و له با مقدار زیادی ولی حالم خوب بود، دیروز حتی نتونستم یه کلمه هم بخونم و ناراحتم بابتش :"
چکی که بابا داشت؛ نقد نشد و دنبال کارای اونه و دیشب عموم که من رو دید گفت دوستم رییس بانکه و گفت تو این ماه این آدم چک برگشتی زیاد داشته و بهم گفت به بابات نگو و من از دیشب دارم غصه میخورم! رابطهی من و عموم تو این یک سال اخیر خیلی عجیب و صمیمی شده، برای خودم خیلی عجیبه. اصلا اینطوری نبود، نهایتا در حد سلام و چطوری و خب یه سری مکالمات روزمره که تو مهمونیا میدیدیم. من بچگی این عموم رو خیلی دوست داشتم و خب به نوه های دیگه رو بیشتر توجه میکرد، یادمه یه بار که از سفر اومده بودن و ما رفته بودیم دنبالشون فرودگاه، همه رو بغل کرد و من رو نه =))) و من در عالم بچگی خیلی دلم شکست :))))))))))))))
ولی الان اون صمیمیت رو حس میکنم، اینکه کارش گیر میکنه به من زنگ میزنه یا یه سری حرفا رو به من میزنه و ...
همه چی عجیب غریبه این روزا! خیلی غریب و من دارم تموم میشم...
پ ن: آهنگایی که این روزا گوش میدم [لینک]


