یه بار حسن معجونی بود فکر کنم گفت، بزرگترین و بهترین تفریحش اینه که بره کتاب بخره و بیاد خونه، وایسه جلوی کتابخونه و حالا این کتابا رو کجا بذارم؟! =)))))

خیلی درک می‌کنم این رو! خیلی زیاد! منم تقریبا همینم و وقتی وایمیسم روبه‌روی کتابخونم، تا کتابای جدید رو جا بدم، بقیه‌ی کتابا هم خودش نشون می‌دن اون وسط و هر کدوم از اینها یه داستانی پشت‌شون هست که الآن اینجان :)))

اولین حقوقی که گرفتم، کادوی دانشگاه، وقتی حالم بد بود، زمان کلافگی، کادوی دوستم و..‌

همه‌شون شدن یه طبقه‌ی عزیز و جدا که دیگه جا نداره برای کتاب جدید و بقیه‌ی ساکنین از این به بعد باید برن طبقه دوم :)))) آخ که چقدر من عاشق این قسمت از اتاقمم! جایی که واقعا من رو تشکیل می‌ده!

کتابایی درسی و علمی و خوندنی...

دلم می‌خواد تو خونه‌ی خودم، یه اتاق رو اختصاص بدم به کتابام و یه میز قشنگ برای زمان‌های دنج و فرار از زندگی!

نمی‌دونم، شایدم یه اتاق بزرگ قسمتم شد و یه طرف پراز کتاب و یه طرفشم ستاپم بود =)))))