دلم میخواد کلی سطر و جمله درمورد قطعی اینترنت بنویسم ولی خب میدونی جاش اینجا نیست. هیچ جایی نمیتونی حرفات رو بزنی، فقط هر روز زل بزنی به صفحه ی گوشی تا یه خبر از باز شدن اینترنت ببینی. اینکه من دارم این همه درمورد اینترنت غر میزنم، شما فکر نکنید من کارم با اینترنته یا نمیدونم نونم از این راه درمیاد نه! همچین چیزی نیست ولی خب اینکه محدودیتی باشه برای یه چیز چرت اعصابم رو خرد میکنه و مغز من دربرابر محدودیت، همه‌اش دنبال رفع مشکله با اینکه کار زیادی ازش ساخته نیست ولی خب بازم!
من نهایت استفاده ام از اینترنت، سرچ کردن و یادگیری بود و یوتیوب! از سوشال مدیا زیاد استفاده نمیکردم و محدودش کرده بودم. این محدودیت که خودم داشتم با وضعی که الان هست خیلی فرق میکنه! اولش آدم خودش رو اینطوری قانع میکنه که آره حداقل یه مدت وابستگیم به گوشی کم میشه در حالیکه زهی خیال باطل! تا 20 اسفند که من بتونم یه راهی پیدا کنم میانگین استفاده از گوشی روزی 10 ساعت بود!!!! من وقتی 4 ساعت از گوشی استفاده میکردم، آخر شب سکته میکردم که چه وضعشه ولی خب .....
اوکی میرم کتاب میخونم، سریال میبینم، درس میخونم، ولی خب تا کی؟ هر کدوم از اینا یه تایم کوتاهی جواب میدن! واسه لاگین کردن اکانت بابام تو اپ ایرانی هزار بار تلاش کردیم و نشد و نهایتا به این نتیجه رسیدم که خرابه و کاری از دستشون ساخته نیست که بتونن درستش کنن، چون اینترنت ....
دیروز دوستم یه فرم فرستاده که تو شرکت بهشون دسترسی دادن و تعهد دادن که از سوشال مدیا استفاده نکنن و فقط واسه کار از اینترنت استفاده کنن :)))))) اینو که دیدم واقعا بهم ریختم! میخوام درک کنمااا ولی نمیتونم! کشور در شرایط جنگیه بله! قبول دارم! باید تمام راه نفوذ دشمن رو بست بله! اینم درسته! اما وقتی به این فکر میکنم که یه سری از آدما با این اینترنت نون میبردن سر سفره شون و الان چند ماهه که درآمدشون صفر شده جیگرم خون میشه! این احتمال که شب عیدی پدری پول نداشته تا واسه خانواده اش، خرج کنه ناراحتم میکنه! بچه ها هیچ درکی از این شرایط ندارن و شاید بشه گولشون زد ولی خب پدر مادر بیشتر عذاب میکشن. هنوزم که هنوزه بابام وقتی این خاطره رو تعریف میکنه، چشماش اشکی میشه..
میگه تازه خونه مون رو درست کرده بودیم و وضع مالی مون خوب نبود، روز تولدت بود و یکی از بچه های مدرسه تولدش بود و باباش شیرینی آورده بود و من ناراحت شدم و دلم گرفت. اومدم خونه، رفتم انگشتر مامانت رو فروختم و برات کیک خریدم و وقتی رسیدم خونه، برف باریده بوده اون روز و اون کیک چپه شد :)))))))))))) 
بابام وقتی از گذشته میگه، میگه بچگی تو هم خیلی سخت گذشت، هم بیشتر از همه کیف کردی :))) و خب راستش من قسمت کیف و خوش گذرونیش یادمه فقط و سختیش یحتمل واسه مامان بابام بوده :))) هنوزم گاهی میگم که من از تخت پادشاهی اومدم پایین،بعد اون دیگه زندگیم هیچ وقت کیفیت زمان پادشاهی رو نداشت :)))
و کلی ماجراهای دیگه که قلبم میگیره.. هر روز خبر تعدیل دوستام رو میبینم و یه دور ناراحت میشم و غضه میخورم. کلی تلاش کردن برای اینکه به این نقطه برسن اما حالا ...