فروردین؟
31 فروردین · · گفتی که شاهکار شما در زمانه چیست؟
بالله که زنده بودن ما شاهکار ماست!
31 فروردین · · گفتی که شاهکار شما در زمانه چیست؟
بالله که زنده بودن ما شاهکار ماست!
29 فروردین · · مثلا شما چطوری سر صحبت رو با آدمای دیگه باز میکنین؟ من تو غریبهها خوبم ولی دخترعمم نه. هر سری هم عجیبتر میشه واسم که چیشد این رابطهای که ما همش پیش هم بودیم برسه به این نقطه، بی دلیل! نمیدونم شایدم دلیل داره ولی دارم دنبال این میگردم که شاید مشکل از منه! ولی خب من حس میکنم این زوری بودن ارتباط رو که سعی در حفظش داریم. اون صمیمیته نیست، حتی یک درصد!
28 فروردین · · سر صبحی پلت سایهام از دستم افتاد زمین و پودر شد، مبارک بدخواهام
27 فروردین · · امیدوارم اختلال نباشه و واقعا باز کرده باشن.
27 فروردین · · دلم میخواد کلی سطر و جمله درمورد قطعی اینترنت بنویسم ولی خب میدونی جاش اینجا نیست. هیچ جایی نمیتونی حرفات رو بزنی، فقط هر روز زل بزنی به صفحه ی گوشی تا یه خبر از باز شدن اینترنت ببینی. اینکه من دارم این همه درمورد اینترنت غر میزنم، شما فکر نکنید من کارم با اینترنته یا نمیدونم نونم از این راه درمیاد نه! همچین چیزی نیست ولی خب اینکه محدودیتی باشه برای یه چیز چرت اعصابم رو خرد میکنه و مغز من دربرابر محدودیت، همهاش دنبال رفع مشکله با اینکه کار زیادی ازش ساخته نیست ولی خب بازم!
من نهایت استفاده ام از اینترنت، سرچ کردن و یادگیری بود و یوتیوب! از سوشال مدیا زیاد استفاده نمیکردم و محدودش کرده بودم. این محدودیت که خودم داشتم با وضعی که الان هست خیلی فرق میکنه! اولش آدم خودش رو اینطوری قانع میکنه که آره حداقل یه مدت وابستگیم به گوشی کم میشه در حالیکه زهی خیال باطل! تا 20 اسفند که من بتونم یه راهی پیدا کنم میانگین استفاده از گوشی روزی 10 ساعت بود!!!! من وقتی 4 ساعت از گوشی استفاده میکردم، آخر شب سکته میکردم که چه وضعشه ولی خب .....
اوکی میرم کتاب میخونم، سریال میبینم، درس میخونم، ولی خب تا کی؟ هر کدوم از اینا یه تایم کوتاهی جواب میدن! واسه لاگین کردن اکانت بابام تو اپ ایرانی هزار بار تلاش کردیم و نشد و نهایتا به این نتیجه رسیدم که خرابه و کاری از دستشون ساخته نیست که بتونن درستش کنن، چون اینترنت ....
دیروز دوستم یه فرم فرستاده که تو شرکت بهشون دسترسی دادن و تعهد دادن که از سوشال مدیا استفاده نکنن و فقط واسه کار از اینترنت استفاده کنن :)))))) اینو که دیدم واقعا بهم ریختم! میخوام درک کنمااا ولی نمیتونم! کشور در شرایط جنگیه بله! قبول دارم! باید تمام راه نفوذ دشمن رو بست بله! اینم درسته! اما وقتی به این فکر میکنم که یه سری از آدما با این اینترنت نون میبردن سر سفره شون و الان چند ماهه که درآمدشون صفر شده جیگرم خون میشه! این احتمال که شب عیدی پدری پول نداشته تا واسه خانواده اش، خرج کنه ناراحتم میکنه! بچه ها هیچ درکی از این شرایط ندارن و شاید بشه گولشون زد ولی خب پدر مادر بیشتر عذاب میکشن. هنوزم که هنوزه بابام وقتی این خاطره رو تعریف میکنه، چشماش اشکی میشه..
میگه تازه خونه مون رو درست کرده بودیم و وضع مالی مون خوب نبود، روز تولدت بود و یکی از بچه های مدرسه تولدش بود و باباش شیرینی آورده بود و من ناراحت شدم و دلم گرفت. اومدم خونه، رفتم انگشتر مامانت رو فروختم و برات کیک خریدم و وقتی رسیدم خونه، برف باریده بوده اون روز و اون کیک چپه شد :))))))))))))
بابام وقتی از گذشته میگه، میگه بچگی تو هم خیلی سخت گذشت، هم بیشتر از همه کیف کردی :))) و خب راستش من قسمت کیف و خوش گذرونیش یادمه فقط و سختیش یحتمل واسه مامان بابام بوده :))) هنوزم گاهی میگم که من از تخت پادشاهی اومدم پایین،بعد اون دیگه زندگیم هیچ وقت کیفیت زمان پادشاهی رو نداشت :)))
و کلی ماجراهای دیگه که قلبم میگیره.. هر روز خبر تعدیل دوستام رو میبینم و یه دور ناراحت میشم و غضه میخورم. کلی تلاش کردن برای اینکه به این نقطه برسن اما حالا ...
27 فروردین · · الان دلم گرفته و استرس دارم و هر لحظه ممکنه اشکم دربیاد. حالم خوب نیست و امروز داشتم به این فکر میکردم که چرا انقدر همه چی من پیچیده اس! کلی پول میخوام الان و استرس چک ریسکی بابام رو دارم که اگه پاس نشه باید کلی دوندگی کنیم تا بتونیم پولش کنیم و از همون تعطیلات عید هم داره غصه اش رو میخوره و به روی خودش نمیاره..از اردیبهشت میخوام برم باشگاه و حداقل جلوی حال بد روحی و جسمیم رو بگیرم و بتونم به زندگی برگردم. هنوز اینترنت پایدار ندارم و کلی استرس دیگه دارم و کلی تسک سنگین برای این هفته که همه رو باید انجام بدم. اتاقم بهم ریخته اس و من حوصله ندارم که بخوام مرتبش کنم. خلاصه که کلی دلم گرفته ..
25 فروردین · · حقا که یا راهی خواهم یافت یا راهی خواهم ساخت =)))) بعضی وقتا واقعا خوشحالم که کامپیوتر خوندم و یه چیزایی بلدم :))))))
24 فروردین · · واقعا حوصله زندگی کردن تو این برهه از تاریخ رو ندارم
23 فروردین · · «دیروقت است. خستهام. تنهایی مثل خالیِ ورمکرده و تاریک توی خمرهای سربسته اتاق را پُر کرده. خوابْ پناهگاهِ خوبیست: خواب و فراموشی.»
- روزها در راه؛ شاهرخ مسکوب.
23 فروردین · · چقدر دلم گرفته و مچالهام :(
23 فروردین · · واقعا دلم میخواد برم سرکار و مستقل شم ولی خب برای مستقل شدن باید یه مهاجرت به تهران داشته باشم و خب این یه مرحلهی خیلی بزرگه و از طرفی خانواده خیلی موافق این نیست! البته تا الان نبوده، دو سال پیش موقعیت کاری خوب داشتم که مطرح کردم و با یه نهی خیلی جدی مواجه شدم و دیگه نه رزومه فرستادم، نه دیگه چیزی گفتم! در برابر تمام پیشنهادها و حرفایی که میگفتن بیا فلان آزمون رو بده منم یه نهی محکم میگم :)) خلاصه که ارشد خوندن یه راهیه برای رسیدن به این نقطه! و خب دلم زندگی خودم رو میخواد، اینکه بگم زندگی با خانواده الان برام عذابه، کاملا دروغه! درسته که گاهی وقتا سر یه چیزایی که مشکل میخوریم و اختلاف داریم ولی کلیات رو بخوای درنظر بگیری خانوادهی خوبی دارم، اما خب !
زندگی خودم رو دلم میخواد، تصوری از جدا شدن و تنها بودن و زندگی مستقلی خیلی وقته ندارم، چون دانشگاهمم تو شهر خودمون بود و بعدش در من رویاهایی کشته شد تا بتونم دووم بیارم. به زندگی مشترک هم اصلا فکر نمیکنم =)))) بعضی وقتا برای خودمم این عجیبه که من خیلی به این موضوع فکر نمیکنم و جزو دغدغههام نیست که وارد رابطه شم و حتما برسونمش به ازدواج و...
اطرافیان بیشتر در این مورد رویاپردازی میکنن تا من :))) اونروز خالهم زنگ زده بود و میگفت آره داشتم یه خواب میدیدم و زمانش برای آینده بود و یه دختر بچهی بامزه هم بود که بچهی تو بود =)))))))
زندگی مستقلی هم زیاد هیجانانگیز و پرحاشیه نخواهد بود برام، که هر روز بیرون باشم و کشف کنم و اینا. اتفاقا کشف میکنم ولی خب در خلوت و با افرادی خاص =)) شایدم پرحاشیه باشه کسی چه میدونه!
اممم اگه درس بخونم، روزام خلاصه میشه تو دانشگاه، درس و شاید بعضی وقتا وقت گذروندن با دوستام و اگه کاری هم داشته باشم اوکیم :دی
اگه کلا درس نداشته باشم و کار کنم میشه، کار، زبان، ورزش، خواب و گاهی دوستان =)))) در همین حد!
مهمونی هم دوست دارم ولی خانوادگی یا مثلا آدمای آروم و ملوس :دی
چیزی که دارم میگم یحتمل به فنا بره و زنگ بزنی بهم بگی کجایی؟ البته اگه آنتن داشته باشم و مکالمهای صورت بگیره، با دوستام رفتم کمپ =)))))))))
همهی اینا رو گفتم که وضع الان رو شرح بدم و بگم در حال حاضر پول میخوام، پول زیاد! پول باد آوردهی زیاد هم که باشه بهتره و راضیم :))))))))
22 فروردین · · دورترین خاطرهای که دربارهی این موضوعی که میخوام بگم یادم میاد؛ جملهی مامانم به پشتیبان شاید دورهی ابتداییه که میگفت من دارم میبینم بچهام ده دقیقه سردرس و کتاب نمیمونه و هی میاد بیرون از اتاق و... بعدش میرسم به دورهی راهنمایی که من سرکلاس حواسم جمع نبود هیچوقت و داشتم کلاس رو میدیدم و معلم که داره درس میده ولی فکرم جای دیگه بود، حتی این مورد رو ربط میدادن به اینکه من زیاد با کامپیوتر کار میکنم و حتی معلم نازم، سرکلاس بهم گفت شما دیدین یکی از انگشتاتون بیشتر از اون یکی رشد کنه؟ میبینین همه شون دارن موازی جلو میرن و رشدشون باهمه؟
یه همچین چیزی! ولی خب منظورش کاملا من بودم! اما خب نمیدونم! بعدش شدم دبیرستان و خب یکم مشکلات خانوادگی که مامانم همزمان دوتا عزیزش رو از دست داد و افسردگی گرفت و خب از طرفی هم من بزرگ بودم و جزو اولویتها نبودم تو این شرایط! همه چیز از راهنمایی شروع شد که مثل دومینو پشت سرهم همه چیز نابود شد.
من استرس و غم و تنهایی که پناه آورده بودم به همون کامپیوتر و خب نهایتا این استرس باعث شد من از پا در بیام! الان که دارم این رو مینویسم میدونم استرس داشتم، اونموقع اسمش بیخیالی بود :))))
خلاصه! من به pcos مبتلا بودم و خب نمیدونم دلیل ابتلا در من ژنتیکه یا یه گزینهی دیگه که تو شرایط استرسی قرار میگیری و فشار و مبتلا میشی ( اطلاعات دقیق و علمی الان ندارم براش، ذهنم یاری نمیکنه که یادم بیاد) ولی خب آره!
دبیرستان من رو آوردم به قهوه تا بتونم درس بخونم و خب انرژی بیشتری داشته باشم ولی خب مشکل با قهوه حل نمیشد، من همون مشکلات قبلی رو داشتم که هیچ اطلاعی ازشون نداشتم و فکر میکردم عادین :)))) من سرکلاس هیچوقت هیچی یاد نگرفتم و چیزایی که بلد بودم و بلدم رو خودم یاد گرفتم. هی فکر میکنم و میبینم تمرکزی نداشتم تو اون کلاسا! سعی میکردم یاد بگیرم ولی بیفایده بود!
رسیدیم به دانشگاه و یه زمانی به خودم اومدم دیدم من حالم خوب نیست، تپش قلب و حالت تهوع و سرگیجه و پریشونی که ۱۰ روز بود یقهام رو گرفته بود، خیلی بیدلیل! تو این مدت، من دوبار دکتر رفتم و گفت عصبیه و استرس داری و قرصی که نوشت اثر نکرد. به پیشنهاد یکی از آشناها رفتم پیش روانپزشک و بعد اون واقعا نمیتونم توصیف کنم که من حالم چطوریه :)))))))))))))))))))))))
استرسی که داشتم و خب عدم تمرکز بلایی سرمن آورده بود که اگه زودتر متوجه این مشکل شده بودم، سر هر چیزی خودم رو انقدر سرزنش نمیکردم!
واقعا حال من در حالت عادی خیلی فاجعهاس! حالت عادی من البته :)) هر چقدر که بخوابم خسته و کسلم، هیچ رغبتی برای انجام هیچ کاری ندارم و مغزم هی اورثینک :)))) و کنترل کردن این از دست من خارج بوده گویا و من دیر فهمیدم!
فکر کنم اکثر مردم حال عادیشون، حال من بعد مصرف قرصاس و خب نامردا چرا به من نمیگفتین :""""""""
من این همه مدت عذاب کشیدم به معنای واقعی کلمه! از لحاظ جسمی کنترلی نداشتم رو خودم و هی خودم رو سرزنش میکردم و ناامید میشدم :""
و خب همهی اینا رو گفتم که تهش بگم درود بر علم روان! چه از نوع شناس چه پزشکی و خب خیلی جالبه برام! خیلی زیاد!
کنجکاوم برم بخونم و بدونم چه اتفاقی تو بدن میوفته که به این حال میرسه و این قرص میاد چیکار میکنه! چه چیزا تو بدن بالاپایین میشن که احوالاتت عادی شه و...
واقعا دوست دارم برم سراغ اینها و ازشون سردربیارم :))))
دیگه عرضی ندارم، فقط از اون آشنامون ممنونم که من رو با روانپزشک آشنا کرد. هر چند که مامانم همیشه دکتر رو نفرین میکنه و کلی غر میزنه که بیخودی داری قرص مصرف میکنی ولی خب من که با خودم رو راستم و میبینم تاثیرش رو :)))
21 فروردین · · یه سری تغییرات خیلی ریز اینجا انجام دادم. بعد از یک ماه :)) هی نمیخواستم قبول کنم که اینجا موندگارم ولی خب انگار هستیم هنوز!
21 فروردین · · بعد مدتها که تو سرم میچرخید صبح برم پارک، امروز این فکر عملی شد و الان به این نتیجه رسیدم که نمیچسبه :)))))))))
اون لذتی که من قبلا میبردم ازش دیگه وجود نداره اصلا! و خب بنظرم باشگاه >>>>>>
چند روز پیش مربی زنگ زده بود که آره بیا، دلتنگتیم و اینا. منم خیلی دو دلم که برم یا نه! از بهمن اون روتین ثابتی که داشتم رو از دست دادم و ترسم اینه که تا دوباره به دستش بیارم و بقیهی کارامم نظم بگیرن خیلی زمان ببره! خلاصه که دلم اون ۲۰ دقیقه آخر دویدن روی تردمیل، بعد تمرین رو میخواد :(
20 فروردین · · مردم سالی صدبار صدف بیوتی رو کنسل میکنن، دویست بار چاوشی رو.
20 فروردین · · 🤟🏻siz hepiniz Eşref TEK

19 فروردین · · به دکتر پیام دادم که میشه نسخه رو غیرحضوری تمدید کنی؟ چند ساعت بعد پیام داد که آره حتما باهام تماس بگیر. زنگ زدم و یکم هم متفرقه حرف زد و اینا و خب دوباره نسخه رو نوشت و رفتم داروها رو بگیرم و وقتی قیمت داروها رو گفت یه لحظه خشکم زد ۳ برابر شده :))))))) تازه با بیمه! واقعا لعنت
19 فروردین · · خبر تعویق ارشد هم داره میاد بالا. عالی
19 فروردین · · دیگه اینسری خیلی جدی زبان زبان زبان.
19 فروردین · · فکر کنم فقط من به کتفمه و استرس ندارم🚶🏻♀️