روانپزشک یا شناس!
22 فروردین · · خواندن 3 دقیقه دورترین خاطرهای که دربارهی این موضوعی که میخوام بگم یادم میاد؛ جملهی مامانم به پشتیبان شاید دورهی ابتداییه که میگفت من دارم میبینم بچهام ده دقیقه سردرس و کتاب نمیمونه و هی میاد بیرون از اتاق و... بعدش میرسم به دورهی راهنمایی که من سرکلاس حواسم جمع نبود هیچوقت و داشتم کلاس رو میدیدم و معلم که داره درس میده ولی فکرم جای دیگه بود، حتی این مورد رو ربط میدادن به اینکه من زیاد با کامپیوتر کار میکنم و حتی معلم نازم، سرکلاس بهم گفت شما دیدین یکی از انگشتاتون بیشتر از اون یکی رشد کنه؟ میبینین همه شون دارن موازی جلو میرن و رشدشون باهمه؟
یه همچین چیزی! ولی خب منظورش کاملا من بودم! اما خب نمیدونم! بعدش شدم دبیرستان و خب یکم مشکلات خانوادگی که مامانم همزمان دوتا عزیزش رو از دست داد و افسردگی گرفت و خب از طرفی هم من بزرگ بودم و جزو اولویتها نبودم تو این شرایط! همه چیز از راهنمایی شروع شد که مثل دومینو پشت سرهم همه چیز نابود شد.
من استرس و غم و تنهایی که پناه آورده بودم به همون کامپیوتر و خب نهایتا این استرس باعث شد من از پا در بیام! الان که دارم این رو مینویسم میدونم استرس داشتم، اونموقع اسمش بیخیالی بود :))))
خلاصه! من به pcos مبتلا بودم و خب نمیدونم دلیل ابتلا در من ژنتیکه یا یه گزینهی دیگه که تو شرایط استرسی قرار میگیری و فشار و مبتلا میشی ( اطلاعات دقیق و علمی الان ندارم براش، ذهنم یاری نمیکنه که یادم بیاد) ولی خب آره!
دبیرستان من رو آوردم به قهوه تا بتونم درس بخونم و خب انرژی بیشتری داشته باشم ولی خب مشکل با قهوه حل نمیشد، من همون مشکلات قبلی رو داشتم که هیچ اطلاعی ازشون نداشتم و فکر میکردم عادین :)))) من سرکلاس هیچوقت هیچی یاد نگرفتم و چیزایی که بلد بودم و بلدم رو خودم یاد گرفتم. هی فکر میکنم و میبینم تمرکزی نداشتم تو اون کلاسا! سعی میکردم یاد بگیرم ولی بیفایده بود!
رسیدیم به دانشگاه و یه زمانی به خودم اومدم دیدم من حالم خوب نیست، تپش قلب و حالت تهوع و سرگیجه و پریشونی که ۱۰ روز بود یقهام رو گرفته بود، خیلی بیدلیل! تو این مدت، من دوبار دکتر رفتم و گفت عصبیه و استرس داری و قرصی که نوشت اثر نکرد. به پیشنهاد یکی از آشناها رفتم پیش روانپزشک و بعد اون واقعا نمیتونم توصیف کنم که من حالم چطوریه :)))))))))))))))))))))))
استرسی که داشتم و خب عدم تمرکز بلایی سرمن آورده بود که اگه زودتر متوجه این مشکل شده بودم، سر هر چیزی خودم رو انقدر سرزنش نمیکردم!
واقعا حال من در حالت عادی خیلی فاجعهاس! حالت عادی من البته :)) هر چقدر که بخوابم خسته و کسلم، هیچ رغبتی برای انجام هیچ کاری ندارم و مغزم هی اورثینک :)))) و کنترل کردن این از دست من خارج بوده گویا و من دیر فهمیدم!
فکر کنم اکثر مردم حال عادیشون، حال من بعد مصرف قرصاس و خب نامردا چرا به من نمیگفتین :""""""""
من این همه مدت عذاب کشیدم به معنای واقعی کلمه! از لحاظ جسمی کنترلی نداشتم رو خودم و هی خودم رو سرزنش میکردم و ناامید میشدم :""
و خب همهی اینا رو گفتم که تهش بگم درود بر علم روان! چه از نوع شناس چه پزشکی و خب خیلی جالبه برام! خیلی زیاد!
کنجکاوم برم بخونم و بدونم چه اتفاقی تو بدن میوفته که به این حال میرسه و این قرص میاد چیکار میکنه! چه چیزا تو بدن بالاپایین میشن که احوالاتت عادی شه و...
واقعا دوست دارم برم سراغ اینها و ازشون سردربیارم :))))
دیگه عرضی ندارم، فقط از اون آشنامون ممنونم که من رو با روانپزشک آشنا کرد. هر چند که مامانم همیشه دکتر رو نفرین میکنه و کلی غر میزنه که بیخودی داری قرص مصرف میکنی ولی خب من که با خودم رو راستم و میبینم تاثیرش رو :)))