واقعا دلم می‌خواد برم سرکار و مستقل شم ولی خب برای مستقل شدن باید یه مهاجرت به تهران داشته باشم و خب این یه مرحله‌ی خیلی بزرگه و از طرفی خانواده خیلی موافق این نیست! البته تا الان نبوده، دو سال پیش موقعیت کاری خوب داشتم که مطرح کردم و با یه نه‌ی خیلی جدی مواجه شدم و دیگه نه رزومه فرستادم، نه دیگه چیزی گفتم! در برابر تمام پیشنهادها و حرفایی که می‌گفتن بیا فلان آزمون رو بده منم یه نه‌ی محکم می‌گم :)) خلاصه که ارشد خوندن یه راهیه برای رسیدن به این نقطه! و خب دلم زندگی خودم رو می‌خواد، اینکه بگم زندگی با خانواده الان برام عذابه، کاملا دروغه! درسته که گاهی وقتا سر یه چیزایی که مشکل می‌خوریم و اختلاف داریم ولی کلیات رو بخوای درنظر بگیری خانواده‌ی خوبی دارم، اما خب !

زندگی خودم رو دلم می‌خواد، تصوری از جدا شدن و تنها بودن و زندگی مستقلی خیلی وقته ندارم، چون دانشگاهمم تو شهر خودمون بود و بعدش در من رویاهایی کشته شد تا بتونم دووم بیارم. به زندگی مشترک هم اصلا فکر نمی‌کنم =)))) بعضی وقتا برای خودمم این عجیبه که من خیلی به این موضوع فکر نمی‌کنم و جزو دغدغه‌هام نیست که وارد رابطه شم و حتما برسونمش به ازدواج و...

اطرافیان بیشتر در این مورد رویاپردازی می‌کنن تا من :))) اون‌روز خاله‌م زنگ زده بود و می‌گفت آره داشتم یه خواب می‌دیدم و زمانش برای آینده بود و یه دختر بچه‌ی بامزه هم بود که بچه‌ی تو بود =)))))))

زندگی مستقلی هم زیاد هیجان‌انگیز و پرحاشیه نخواهد بود برام، که هر روز بیرون باشم و کشف کنم و اینا. اتفاقا کشف می‌کنم ولی خب در خلوت و با افرادی خاص =)) شایدم پرحاشیه باشه کسی چه می‌دونه!

اممم اگه درس بخونم، روزام خلاصه میشه تو دانشگاه، درس و شاید بعضی وقتا وقت گذروندن با دوستام و اگه کاری هم داشته باشم اوکیم :دی

اگه کلا درس نداشته باشم و کار کنم میشه، کار، زبان، ورزش، خواب و گاهی دوستان =)))) در همین حد!

مهمونی هم دوست دارم ولی خانوادگی یا مثلا آدمای آروم و ملوس :دی

چیزی که دارم می‌گم یحتمل به فنا بره و زنگ بزنی بهم بگی کجایی؟ البته اگه آنتن داشته باشم و مکالمه‌ای صورت بگیره، با دوستام رفتم کمپ =)))))))))

همه‌ی اینا رو گفتم که وضع الان رو شرح بدم و بگم در حال حاضر پول می‌خوام، پول زیاد! پول باد آورده‌‌ی زیاد هم که باشه بهتره و راضیم :))))))))