دیروز یکی ازم پرسیده بود به نظرت معنای زندگی چیه؟ همیشه از این سوالا فرار می‌کنم، چون خیلی فلسفین و غیرقطعی و من جوابی براشون ندارم و نمیدونم! این همه کتاب خوندم و می‌خوام بخونم تا به این برسم که از چندین سال پیش تا الان انسان با چه چیزایی سروکله میزده؟ کدوم احساس اذیتش می‌کرده، تو موقعیت‌های مختلف چه افکاری تو ذهنش بوده؟ تنها نتیجه ی قطعی که گرفتم این بوده که گره‌ها و مشکلات انسان از ابتدا یه چیز بوده ولی در زمان‌های مختلف و جغرافیای گوناگون رنگ و شکلش تغییر کرده! انسان سعی کرده اون گره رو باز کنه و هیچ وقت زورش نرسیده بهش! 
در ادامه‌ی مکالمه حرفایی که زدیم، مثال ها و مشکلاتی که گفتیم و من همزمان داشتم به این فکر میکردم که خب پس الان راه حل چیه؟ تو یه کوچه‌ی بن‌بست مین گذاری شده، گیر افتادیم و راه‌حلی برای نجات نداریم...
و هزاران فکر دیگه، که هی تو ذهنم مرور میشه و من اینطوریم که این چه زندگیه که داریم؟ اصلا چرا باید چنین چیزهایی رو تجربه کنیم؟ و خب هیچ جوابی براش پیدا نمیکنی!

می‌شینی هی فکر می‌کنی، چیزایی که می‌بینی با عقلت جور درنمیاد، بعد بازم بر می‌گردی عقب و می‌گی، چرا باید انسان به همچین چیزی فکر کنه و بعدا بیاد عملی کنه... 
خلاصه کنم که قوانین دنیا و جهان خیلی عجیبه! بسیار پیچیده‌تر از اون چیزی که آدم فکر می‌کنه شاید بتونه تو کتابا دنبال جواب سوالاش بگرده، حتی به این اعتقاد داشته باشه حداقل یه چارچوب ذهنی برای خودم بسازم که بعدا بتونم یه نظر بدم نسبت به موقعیت ولی تو همون موقعیت هم میبینی که اصلا نظر تو به درد نمیخوره و کلا تو یه مسیر دیگه اون اتفاق رخ داده!