در دل تنگم که نه ولی گلهها دارم!
25 اسفند · · خواندن 1 دقیقه شاید خیلی مسخره باشه که بگم تو این دوران استرسی نداشتم، چون واقعا مسخرهاس! هر چقدر هم که بیخیال باشی نسبت به اتفاقات باز هم یه جایی درگیری! مثلا استرس من خودش رو تو کتاب خوندن و فرار از درس نخوندن خودش رو نشون میده :))) این یه قانون نانوشته اس که هرموقع اینترنت قطع بشه پیوند بین من و بهخوان محکمتر میشه و وابستگیمون بیشتر.
خلاصه بخوام بگم انگار تو این مدت زندگی برای من متوقف شده، روزهام هیچ تفاوتی باهم دیگه ندارند و من هرشب به این موضوع فکر میکنم و از اول یه دور دیگه تعجب میکنم!
آسمون آبیه، ابرا دارن دلبری میکنن، پرندهها بیخبر از همه چیز دارن آواز میخونن، همهچیز طبیعت تو بهترین حالت ممکنشه! مثلا شما تصور کنید، یک شبانه روز بی وقفه بارون بباره، پنجره رو باز میکنی و ماگ چایی داغ رو میگیری دستت و با صدای بارون پرت میشی تو فکر و خیال!
شاید حق با فاضل نظریه:
تلخ و شیرین جهان چیزی به جز یک خواب نیست
مرگ پایان میدهد یک روز این کابوس را
پ ن : واقعا دلم برای نوشتن تنگ شده بود!