این چند روز گذشته واقعا دراماهای ناخواسته‌ی چرتی رو از سرگذروندم، ماجراهایی که انقدر اعصابم رو خرد می‌کردن که من، هر شب تا صبح تو ذهنم بهشون فکر می‌کردم و پریشون بودم! راستش گاهی وقتا که روزمرگی و کلافگی باهمدیگه دست به یکی می‌شن، دلم هیجان می‌خواد و ماجرای جدید و حتی معاشرت با آدم جدید! ولی من آدمش نیستم، لذت نمی‌برم از اینا، اوکی تنوعن ولی آرامش رو ترجیح می‌دم، کاری به کسی نداشته باشم و کسیم کاری بهم نداشته باشه. 

اینایی که هر روز دنبال یه خبر از زندگی آدمان و هی می‌شینن تحلیل می‌کنن و حرف می‌زنن واقعا اعصاب فولادین دارن. الان من تو وضعیتی قرار دارم که دلم نمی‌خواد تا آخر فروردین آدم ببینم و ترجیحا می‌خوام خودم رو تو اتاق حبس کنم..