دارو

بایت در حسرت مگابایت بایت در حسرت مگابایت 19 فروردین · بایت در حسرت مگابایت ·

به دکتر پیام دادم که میشه نسخه رو غیرحضوری تمدید کنی؟ چند ساعت بعد پیام داد که آره حتما باهام تماس بگیر. زنگ زدم و یکم هم متفرقه حرف زد و اینا و خب دوباره نسخه رو نوشت و رفتم داروها رو بگیرم و وقتی قیمت داروها رو گفت یه لحظه خشکم زد ۳ برابر شده :))))))) تازه با بیمه! واقعا لعنت 

هدیه به زمین

بایت در حسرت مگابایت بایت در حسرت مگابایت 18 فروردین · بایت در حسرت مگابایت ·

وقتی تو استارتاپ بودم، یه رسم بامزه داشتن که برای تولد هر کسی یه درخت سفارش می‌دادن تو سایت روستاگل(یه پروژه‌ی بامزه‌ی ادایی بود برای احیای زمین و ..). ۱۴۰۱ برای تولد یک‌سالگی دختر/پسر عموم منم سفارش دادم و سندش وقتی به دستم رسید واسه زن‌عموم فرستادم و خیلی دوست‌داشتن و خوششون اومد :) چند روز دیگه بچه‌ی دخترعمم به دنیا میاد و دوست داشتم برای این بچه هم همین حرکت رو بزنم ولی سایت رو نگاه کردم دیدم عاااا قیمتا رو =)))) اما خب بخوای منطقی فکر کنی معقوله! اما خب نمی‌دونم :دی

جنس محبت کردن من این‌ مدلیه! خوبی و محبت رو دوست دارم بی قید و شرط، تا جایی که از دستم بر میاد انجام بدم، خیلی وقتا هم شده که اون مرز رو رد کردم و یهویی یه اخطار اومده سمتم که عاعا، مواظب باش! و خب بعدش پشیمون شدم و حس بد گرفتم :)

راستش تو فامیل ما برای هر حرکتی باید کلی فکر کنی، کلی! چون همه با سیاست و کلی ادا اصول یه کاری رو انجام می‌دن و من آدمش نیستم راستش :) واقعا همین ادا باعث می‌شه من خودم نباشم و عذاب بکشم. نمی‌دونم! 

همین چیزا باعث شد من از آدمایی که دوست بچگیم بودن و هم‌بازی بودیم دور شم و خیلی دور! دخترعمم که هم‌مدرسه بودیم و خیلی وقتا تو راه مدرسه برنامه می‌ریختیم که وقتی رسیدیم خونه‌ی مادربزرگ، زنگ بزنیم به مامان بابای من و چه مدلی راضی‌شون کنیم تا بریم خونه‌ی عمه :))) و کلی کارای دیگه! الان با همین دخترعمم ۱۰ دقیقه نمی‌تونیم تو اتاق بشینیم و باهم حرف بزنیم! باهم مشکلی نداریما ولی خیلی دوریم از هم خیلی دور ...

اما خب واسه این بچه نمی‌دونم؛ شاید این حرکت رو زدم :دی. چون یحتمل برای قدم نو مبارکی نمی‌رسم برم و به احتمال زیاد حوصله‌اش رو هم ندارم. با تکست و همین هدیه، سعی می‌کنم جبران کنم!

خواب‌نامه

بایت در حسرت مگابایت بایت در حسرت مگابایت 17 فروردین · بایت در حسرت مگابایت ·

دیشب خواب دیدم سرکلاس درسیم بعد استاد که رفت بیرون، اومد‌ بهم یه کاغذ کوچیک داد که روش جمله‌ی قشنگ نوشته شده بود و من وقتی خوندمش خندیدم :)))) بعد هم‌زمان نگران این بودم که کسی از بچه‌ها نبینن که کاغذ داد بهم و بعدش یه چیز محوی یادمه که جکوز بودیم و داشتیم چایی می‌خوردیم 🫠 واقعا بامزه بود که لوکیشن خوابمم شریفه🫠

حق با شماست!

بایت در حسرت مگابایت بایت در حسرت مگابایت 17 فروردین · بایت در حسرت مگابایت ·

فکر کنم قبل دی ماه بود که من تصمیم گرفته بودم دیگه هیچ بحثی نکنم! هر کسی هر چیزی ازم می‌پرسید می‌گفتم نمیدونم، خبر ندارم، یا نهایتا اگه می‌خواست من رو قانع کنه با جمله‌ی شما درست می‌فرمایید؛ تمومش می‌کردم. راستش بعد دی دیگه همه‌اش خبر و موضوعات متنوع که من دنبالشون می‌کردم و بحث‌هایی شکل می‌گرفت که مجبور می‌شدی شرکت کنی و...
چیزی که حق واقعا انرژی می‌گیره از آدم و هم جسمی و هم روانی! تصمیم گرفتم دوباره هیچی نگم و هر چی گفتن در هر زمینه‌ای بگم حق با شماست. دیگه درست و غلط چیزی که داره می‌گه به من ربطی نداره!

پ ن: دارم با عمو بحث میکنم و میگه سروری که ازش استفاده نکردم، حجمش تموم شده =)

فرار

بایت در حسرت مگابایت بایت در حسرت مگابایت 15 فروردین · بایت در حسرت مگابایت ·

نمی‌خوام از چیزی خبر داشته باشم، می‌دونم اوضاع فاجعه‌اس ولی نمی‌خوام قبول کنم! هنوزم دارم دنبال راهی می‌گردم که بتونم زودتر فرار کنم و این‌سری دیگه واقعا جدی‌ام. هزار سال نخواستم و گفتم بذار خودم به اون نقطه برسم و پول کافی جمع کنم و اینا ولی واقعیت اینه که اینم باید تمام جنبه‌ی درسی رو خودم گردن می‌گرفتم و مالی رو می‌نداختم رو دوش خانواده! دلم می‌خواد مغزم رو در بیارم و بذارم تو آب یخ. 

تفریح؟!

بایت در حسرت مگابایت بایت در حسرت مگابایت 15 فروردین · بایت در حسرت مگابایت ·

یه بار حسن معجونی بود فکر کنم گفت، بزرگترین و بهترین تفریحش اینه که بره کتاب بخره و بیاد خونه، وایسه جلوی کتابخونه و حالا این کتابا رو کجا بذارم؟! =)))))

خیلی درک می‌کنم این رو! خیلی زیاد! منم تقریبا همینم و وقتی وایمیسم روبه‌روی کتابخونم، تا کتابای جدید رو جا بدم، بقیه‌ی کتابا هم خودش نشون می‌دن اون وسط و هر کدوم از اینها یه داستانی پشت‌شون هست که الآن اینجان :)))

اولین حقوقی که گرفتم، کادوی دانشگاه، وقتی حالم بد بود، زمان کلافگی، کادوی دوستم و..‌

همه‌شون شدن یه طبقه‌ی عزیز و جدا که دیگه جا نداره برای کتاب جدید و بقیه‌ی ساکنین از این به بعد باید برن طبقه دوم :)))) آخ که چقدر من عاشق این قسمت از اتاقمم! جایی که واقعا من رو تشکیل می‌ده!

کتابایی درسی و علمی و خوندنی...

دلم می‌خواد تو خونه‌ی خودم، یه اتاق رو اختصاص بدم به کتابام و یه میز قشنگ برای زمان‌های دنج و فرار از زندگی!

نمی‌دونم، شایدم یه اتاق بزرگ قسمتم شد و یه طرف پراز کتاب و یه طرفشم ستاپم بود =)))))

مهمونی

بایت در حسرت مگابایت بایت در حسرت مگابایت 14 فروردین · بایت در حسرت مگابایت ·

هیچ این مهمونیا رو نفمیدم و درک نکردم! هر روز خدا برای هر چیز کوچکی زود باید مهمونی ترتیب بدن! مخصوصا اگه یکی ازدواج کنه هزار و یک مراسم کوچیک و بزرگ دارن که خیلیاشون واقعا به درد نمی‌خوره! من از مهمونی واقعا فراریم. یه انرژی از من می‌گیره که اصلا نگم. حاضرم خودم وقتم رو تلف کنم و به بطالت بگذره ولی به صورت نمادین نرم بشینم تو یه مجلس. کاش برگردیم به زمستون، همه تو خونه‌شون بودن و درگیر سرما و هیچ‌کس به فکر مهمونی نبود. دیگه هوا خوب شده و پشت سرهم دعوت می‌کنن🤦🏻‍♀️ و منی که می‌خوام دیگه خیلی جدی درس بخونم و زندگیم یه روتینی برای خودش داشته باشه💔

کومان

بایت در حسرت مگابایت بایت در حسرت مگابایت 12 فروردین · بایت در حسرت مگابایت ·

ایمان توییت زده: 
شرمندم این روزا کمتر هستیم. مجبوریم استودیو رو کوچیک کنیم، شایدم ببندیم ...

عمیقا دلم گرفت، کومان لحظات خوب من تو زندگیه! جمعه ساعت 12 ظهر، زمانی بود که من هر هفته منتظرش بودم! وقتایی که من حالم خوب نبود و باعث شدن من خنده به لبم بیاد، کلی چیز ازشون یاد گرفتم و عمیقا دوسشون دارم.
از آخرین ویدیوی کومان چقدر می‌گذره یادم نیست ولی بعضی وقتا که ویدیوی جدیدی هم نداشتیم، من قبلیا رو می‌دیدم!
واقعا نمی‌دونم چی بنویسم! بعد دی هیچی مثل سابق نشد، هر چیزی که دوست داشتم رو دارم از دست می‌دم..
 

دراما؟

بایت در حسرت مگابایت بایت در حسرت مگابایت 12 فروردین · بایت در حسرت مگابایت ·

این چند روز گذشته واقعا دراماهای ناخواسته‌ی چرتی رو از سرگذروندم، ماجراهایی که انقدر اعصابم رو خرد می‌کردن که من، هر شب تا صبح تو ذهنم بهشون فکر می‌کردم و پریشون بودم! راستش گاهی وقتا که روزمرگی و کلافگی باهمدیگه دست به یکی می‌شن، دلم هیجان می‌خواد و ماجرای جدید و حتی معاشرت با آدم جدید! ولی من آدمش نیستم، لذت نمی‌برم از اینا، اوکی تنوعن ولی آرامش رو ترجیح می‌دم، کاری به کسی نداشته باشم و کسیم کاری بهم نداشته باشه. 

اینایی که هر روز دنبال یه خبر از زندگی آدمان و هی می‌شینن تحلیل می‌کنن و حرف می‌زنن واقعا اعصاب فولادین دارن. الان من تو وضعیتی قرار دارم که دلم نمی‌خواد تا آخر فروردین آدم ببینم و ترجیحا می‌خوام خودم رو تو اتاق حبس کنم..

روزها خیلی خوب و جالب نمی‌گذرن! شباهت این روزا با دوران کرونا خیلی زیاده. جوش تقریبا مثل اون زمانه و حال و هوای من هم دقیقا اونطوری! واقعا اون افسردگی و غمی که میاد یقه‌ات رو می‌گیره، خیلی سنگینه. نمی‌خوای باور کنی ولی داری باهاش دست و پنجه نرم می‌کنی. میوفتی تو یه دور باطل و هی دنبال راه فراری! افتادم تو این باتلاق و دارم روزها رو خیلی بیهوده و چرت می‌گذرونم، بدون اینکه کار مفیدی انجام بدم. کاش برگردیم به آذر. دلم برای آدم اون زمان تنگ شده، بعدش زیاد بالا پایین داشتیم ولی بازم خوب بود. نمی‌دونم شاید باید الانم هر چقدر هم که سخت باید یه کاری انجام داد تا خودت رو بتونی نجات بدی! 
دلم تنهایی می‌خواد، هیچی نشنوم و درمورد هیچی و دفترم رو باز کنم و تسکا رو بنویسم و تمام فکر و ذکرم تیک زدن این تسک ها باشه.
ببنیم چی می‌شه! 

شلدون کوپر

بایت در حسرت مگابایت بایت در حسرت مگابایت 9 فروردین · بایت در حسرت مگابایت ·

بیگ بنگ تئوری! چی شد که این سریال رو شروع کردم نمیدونم! فقط یادم میاد یه بار 3 اپیزود از فصل اولش رو دیدم و خوشم نیومد و 1401 من شروع کردم به دیدن سریال و هر روز بیشتر عاشقش می‌شدم :))) شلدون کوپر شخصیت موردعلاقه منه که گاهی واقعا دوست دارم یه شلدون باشم :))) مغزش خیلی متفاوت کار می‌کنه و انسان عادی که یهو می‌بینی بخاطر احساسات بهم ریخته و کل زندگیش به فنا رفته، کوپر اصلا با این معقوله‌ها آشنا نیست و بعد از اشتباه و رفتار نا به جایی که تو اون موقعیت داشته بهش توضیح می‌دن و اون می‌گه: اوه!
اما ما تو هر موقعیت و حتی هر حرفی قبل اینکه به زبون بیاد از هزار طرف مورد بحث و بررسی قرار می‌دیم و شاید تهش اونی نشده که ما تو ذهن‌مون، نگرانشیم!
ربات بودن بد نیست بنظرم :"""" علاقه‌ی من به شلدون باعث شد که برم سمت یانگ شلدون :) نمیدونم اینجا درموردش نوشتم یا نه ولی امروز فصل سومش رو تموم کردم و وای از این بچه =)))) درسته سر و کله زدن با این بچه خیلی سخته ولی من آرزوم اینه همچین بچه ای داشته باشم که تو علم غرقه :")))))) همیشه می‌گم بچه‌ام تو 4 سالگی یه کتاب الگوریتم و ریاضیات دستشه و داره کد می‌زنه و مامانمم از اونور می‌گه: بمیرم برات بچه :)))))))))))))))))))))
 این بچه واقعا بامزه‌اس و من شدیدا عاشقشم :")))))))
 

اشک شوق

بایت در حسرت مگابایت بایت در حسرت مگابایت 8 فروردین · بایت در حسرت مگابایت ·

شنیدن یه سری جملات و دیدن یه سری کارها از خانواده اشکم رو درمیاره، نه به معنای بدش بلکه از جهت خوبش :) من سال‌ها دارم این حرف رو می‌زنم و همیشه باهاش مخالف بودن ولی الان دارم حرفی رو می‌شنوم که خیلی برام عجیبه :)))))) این اتفاق رو دوباره سر سفره تجربه کردم و خیلی عجیب بود، حتی دو بار اون جمله رو تکرار کردم و از بابام تایید خواستم که اشتباه متوجه نشده باشم :))) چشمام پر اشک شد واقعا! 
عمر و روانم رفت تا به اینجا برسم! امیدوارم تهش نور باشه.

عنوان ندارد

بایت در حسرت مگابایت بایت در حسرت مگابایت 7 فروردین · بایت در حسرت مگابایت ·

 

سری پیش که اینترنت رو قطع کردن، من می‌خواستم دچار فروپاشی روانی بشم که اینترنت رو کم‌کم باز کردن و دوباره من حالم داشت خوب میشد و کارام رو می‌تونستم انجام بدم که دوباره به فنا رفت. این‌سری دیگه حال من فاجعه‌اس و خوب نمیشه!

جوان ایرانی

بایت در حسرت مگابایت بایت در حسرت مگابایت 7 فروردین · بایت در حسرت مگابایت ·

روزی هزاربار به خودم فحش می‌دم که کامپیوتر خوندم و پام رو گذاشتم تو مسیر تک! هزار و یک بار بخاطر اینکه مسیر آکادمیک رو انتخاب کردم و تهش هم روانم رو از دست دادم، هم انگیزه‌ام رو! مثلا می‌رفتم یه رشته‌ای می‌خوندم که اصلا سال به سال سمت سیستم و اینترنت نری! همش با کتاب درگیر باشی. 

واقعا نمی‌دونم دیگه به کی لعنت بفرستم بابت این جریانا و نهایتا خودم که از بچگی عاشق کامپیوتر بودم! 

الان واقعا حال گنگ و گیجی دارم! تا دوماه پیش هر چقدرم که اون زمان می‌گفتم اوه چه وضع درس خوندنه و چرا اینطوریه؟ حداقا ۶ ساعت می‌تونستم عین آدمی‌زاد درس بخونم، الان هر نیم ساعت یه بار خسته می‌شم و اون نیم ساعت رو هم نمی‌دونم چی خوندم!

عاقبت کنکور معلوم نیست، یکی می‌گه تعویق می‌خوره، یکی می‌گه نمی‌خوره! از شانس گند و بخت بدم متنفرم! یعنی یه کاری نشد من تو زندگیم بخوام انجام بدم و همه‌چی بر علیه من نباشه! اون از زمان کنکور کارشناسیم که خوردیم به نظام جدید و کرونا، اون از وضع دانشگاه که بخاطر اداهای دانشگاه هزار سال طول کشید تا ما درس رو تموم کنیم و فاجعه‌ترین وضع دانشگاه بود، اینم از وضع ارشد دادنم!

انقدر به کانفیگ فروشا پیام دادم که کلا تگرامم شده سیبیل =))))) بعد جالبه، علاوه‌بر اینکه قیمت نجومیه و تست هم اغلب ندارن، دو تا گزینه می‌ذاره رو میز برات ۱۰ گیگ و ۵ گیگ. گیگی ۸۰۰ =))))))) و تو نمی‌دونی کار می‌کنه یا به فنا می‌ری :))))))))

از طرفی خیلی زورم میاد واقعا که یه دور پول اینترنت بدم، یه دور دیگه پول گیگی خداتومن کانفیگ که بتونم پروژه‌ام رو ببرم جلو 🤦🏻‍♀️